تبليغاتX
ناهنجاریهای یک زن

ناهنجاریهای یک زن

زنان کولبر

  این گزارش را در حالی می نویسم که با ترس و اضطراب زیادی به مرز باشماخ رفتم و با سختی بسیار خودم را به زنانی رساندم که مشغول کولبری بودند. زنانی نه چندان پیر و نه جوان، چهره هایشان گویای سختیهای پراز استرس و روبرو شدن هر روزه با مرگ بود. مرگی که همیشه در کمین است تا بوسیله یک تکه فلز به نام گلوله در بدن سختکوششان فر رود و جانشان را بمکد.

حفصه خانم که 50 سال دارد می گوید: 6 سال است که در این مرز کار می کنم. کولبری شغل من است. به نظرم این بهتر از محتاج بودن به اقوام و آشناهاست. من کار می کنم تا نیاز بچه هایم را تأمین کنم. آنها به مدرسه می روند، می خواهند به دانشگاه بروند. نمی روم گدایی و دست دراز کردن جلو دیگران؛ خودم کار می کنم و نان خانواده ام را درمی آورم.

حداقل وزن هر بار 40 کیلو است. آنها معمولاً بارهای چای را به مرز ایران انتقال می دهند و در مقابل هر بار یکی دوهزارتومانی می گیرند.

کار شما بیشتر در چه فصلی است؟

کار ما فصل نمی شناسد. حتی زمستانها توی برف و بوران هم کولبری می کنیم.

آیا مأموران مرزی برای شما ممنوعیت یا مشکلی در کار ایجاد می کنند؟

بعضیهاشان خوبند اما بعضی وقتها ناگهان سربازانی سر راهمان سبز می شوند و از ما باج می گیرند.

حفصه خانم و دیگر همراهانش بارها را که رساندند در کابینهایی بارشان را پیاده می کردند. می خندیدند، شوخی می کردند و گاهر هم در اوج خستگی تکیه می دادند و آهی از ته دل می کشیدند.

+ نوشته شده در  23 Apr 2005ساعت   توسط نارین محمدی  |